خرید بک لینک
از یکی از مدرسه های خوب منطقه دنبالم هستند. خوب به جهت این که هم شبانه روزی است و امکانات خوبی دارد، و هم دبیرهایش را به صورت جذبی می پذیرد. پس دستش باز است تا بی توجه به امتیازبندی معلمان، معلم های خوب را جذب کند. این مدرسه علاوه بر همه ی این ها مدیر و معاونان خوبی هم دارد. همه چیز تمام است. امروز به تقاضای همکاران خوبم در این مدرسه پاسخ رددادم. برایم افتخاری بود در کنار آن ها خدمت کردن، اما همین همه چیز تمام بودن شان دلیل اصلی پاسخ رد من است. من در روستای محرومی که الان هستم، در مدرسه یک کنجی با کمک خیرین برپاکرده ایم، و کتاب می دهیم دست دانش آموزان و مختص

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 13:18

دیشب محمد دو ساله ی مان چنگ انداخت و صورت و سینه ی علی شش ساله ی مان را خونین و مالین کرد. امروز صبح که بیدارشد، سر صبحانه با دیدن زخم های علی رفت و بوسش کرد، و با همان بی زبانی اش عذرخواهی کرد. با دیدن این صحنه یاد قاضی مرتضوی افتادم، و عذرخواهی اش پس از هفت سال. توی مدرسه که بچه ها دعوامی کنند، سعی می کنم دلایل دعوا را روشن کنم تا با عذرخواهی و گاهی تنبیه قضیه زود ختم به خیرشود. الان لزومی نمی بینم قضیه خیلی زود ختم به خیرشود. هفت سال هم جادارد. ما بچه ها را لابه لای کتاب ها تربیت نمی کنیم. آن ها با عمل ما بیشتر ادب می شوند. وقتی دعواهای طولانی بین دو قوم و قب

برچسب: هر دو روی یک سکه گلشیری, نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 13:18

می روم از اداره ی پست خیابان رازی بسته ای که پست، خانه آورده و نبوده ام را تحویل بگیرم. می بینم دو تا کارتن است. روی کارتن ها را می خوانم: داوود ابراهیمی، مهدی آشوری. وای، خدای من. می روم به پانزده سال پیش. دانشگاه قم، خوابگاه 2، اتاق 37. من و مهدی و داوود و مسعود. پس مسعود کو؟ "آقا، لطفا این جا را امضاکنید". صدای مامور پست است که رویای دل چسبم را به هم می ریزد. دو بسته ی کتاب دوستانم مهدی و داوود به اضافه ی بسته ای که نشر امیرکبیر از طرف مصطفی رحماندوست ارسال کرده می شود کتاب هایی که اول مهر امسال می توانم در کتاب خانه ی مدرسه در میان شور و شوق دانش آموزان و همکا

برچسب: سال تازه,تبریک سال تازه,اس سال تازه,پیام سال تازه,اسمس سال تازه,بازم سال تازه,sms سال تازه,شعر سال تازه,پیام تبریک سال تازه,اسمس تبریک سال تازه, نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 16:37

مدیر مجتمع می گوید: "کار، درست کردی برای مان آقای ماهر، تا برای علی اصغر کتاب نخوانم نمی خوابد". مغازه دار مجتمع بی مقدمه شروع می کند به دعاکردن: "خیر ببینی آقای ماهر، خدا امواتت را بیامرزد". دارم زباله ها را توی صندوق جلوی مجتمع خالی می کنم که مرد غریبه ای سرش را از ماشین درمی آورد، و شروع می کند به احوال پرسی گرم و دعا و تشکر. بچه ها و خانواده های مجتمع برای همین نیم ساعت وقت گذاشتن در روز، و یک زنبیل فسقلی کتاب کلی تشکرمی کنند. پنجاه تا شصت نفر در این سه چهار ماه از کتاب خانه ی زنبیلی کتاب برده اند. برخی هر روز می آیند، و برخی پنج شش تا می برند برای یک هفته.

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 4:01

یک زنبیل تازه خریدم. زنبیلم را کتاب ها اشغال کرده اند و پس نمی دهند. مجبور شدم برای خرید یک زنبیل دیگر بخرم. همان رنگ و همان شکل. برگشتنی زنبیل تازه عقب ماشین کنار زنبیل پر کتاب نشسته بود. دیدم هی به زنبیل هم شکل اش نگاه می کند. زنبیل پرکتاب دم گوشش چیزهایی می گفت. مورچه ها بغل دست زنبیل کتاب توی پارکینگ یک لانه افتتاح کرده اند. شاید یک کتاب خانه. ساعت شش لای دست و پا هی می روند و می آیند. نمی دانم دقیقا سر ساعت شش چرا این قدر شلوغ می کنند. ما جای زنبیل را عوض کرده ایم که مورچه ها لگد نشوند. با این حال گاهی زیر دست و پا می مانند. من جنازه ی شان را برمی دارم می گذا

برچسب: نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 5:55

سه چهار نفر زیر ساختمان ما دارند جروبحث می کنند. شاخ و شانه می کشند برای دعوا. یک دعوای جانانه. آن که از همه داغ تر است می گوید: "امشب می خواهم تکلیف همه ی تان را روشن کنم". ما خانوادگی روی تراس لامپ را خاموش کرده ایم، و مثل فیلم سینمایی جذاب هی قدمی کشیم پایین را تماشامی کنیم. بزن بهادرشان که می خواهد شبانه تکلیف همه را روشن کند، سیگاری روشن می کند و از زیر ساختمان ما راه می افتد و می رود. ما رفتنش را با حسرت تماشامی کنیم. دلم می خواهد صدابزنم: "آهای داداش لطف کن بقیه ی قضیه را هم بیا همین جا برگزارکن، تا ما آخر فیلم سینمایی را ازدست ندهیم".

برچسب: از دست دادن عزیز,از دست دادن به انگلیسی,از دست دادن مادر,از دست دادن دوست,از دست دادن پدر,از دست دادن حس بویایی,از دست دادن,از دست دادن بكارت,از دست دادن مادر بزرگ, نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 5:55

اسدالله اسحاقی نوشته ی قبلی( ورق ورق) را ارسال کرده برای مصطفی رحماندوست. رحماندوست هم برای مان نوشته: "کارتان خیر است و خدا پسندانه. من هم به سهم خودم شریک کار خوبتان می شوم. یک بسته 110 جلدی کتابهای 1000تومانی هم سهم من". به بچه های مجتمع وعده داده بودم نویسنده ی یکی از کتاب های کتاب خانه ی زنبیلی مان را دعوت کنیم. به پشت گرمی ایمان فرستاده و اسدالله اسحاقی این وعده را دادم. کتاب ایمان که از همان اول ورود به زنبیل نایاب شد. اما از کتاب اسدالله چند تا داشتیم و دست به دست شد، و خوانده شد، و حالا وقت عمل به وعده است. دعوت نامه ها را از امروز بین بچه ها توزیع می کن

برچسب: دانه هندوانه,دانه هندوانه ابوجهل, نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 5:55

قیمت یکی از کتاب های زنبیل کتاب مان سی و چهار هزار تومان است. از این جور کتاب های خوب اما گران باز هم داریم. اگر لازم باشد برای کتاب خوب بیشتر از این هم خرج می کنیم. اسمش سجاد است. از فامیلش که می پرسم، می گوید: "سید سجاد". خواهرش هم ساجده است، او هم با فامیلش می شود ساجده سادات. آمده اند کتاب بگیرند. بین کتاب های زنبیل، سجاد یک کتابی که عکس ماشین دارد را می پسندد. می گوید: "همین رو می خوام". آموزش جامع قوانین و مقررات راهنمایی و رانندگی. می گوید همین و برش می دارد. من این کتاب و کتاب فرهنگ آپارتمان نشینی را قاطی کتاب ها گذاشته ام برای روز مبادا. تا امروز چهل و چه

برچسب: استقلال,استقلال خوزستان,استقلال احمد,استقلال جوان,استقلال الاردن,استقلال امريكا,استقلال اهواز,استقلال قطره,استقلال الكويت,استقلال سوريا, نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 5:55

یکی از بچه ها می گوید: "اگر آقای اسحاقی نیاید"؟ می گویم: "می آید". می گوید: "اگر نیاید"؟ می گویم: "می آید، هماهنگ کرده ام". می گوید: "خب اگر نیاید"؟ می گویم: "می نشینیم دور هم حرف می زنیم، شعرمی خوانیم". می گوید: "می زنیمش". دوستش می گوید: "خنگه، اگر نیایدچطوری می خواهی بزینش"؟ می گوید: "آدرسش را پیدامی کنیم، و می زنیمش". صبح اسدالله زنگ می زند و با ناراحتی می گوید: "باید بروم یزد برای کارهای پایان نامه. نمی توانم بیایم". از دست دانشگاه شاکی است. می گوید: "تقصیر آن هاست". تا ظهر همه ی سعی اش را می کند که نرود، اما نمی شود. فردا خون و خون ریزی راه می افتد. تقصیر دانشگاهی است

برچسب: خون و خون ریزی, نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 5:55

مجبورم در یک سخنرانی شرکت کنم. فکرمی کنم ببی ام. می نشینم و گوش می کنم. پشم هایم به سخنان سخنران واکنش نشان می دهد. فرهایش بازمی شود، سیخ می شود، پشم تو پشم می شود، فرومی ریزد، گره می خورد. سخنران بی توجه به واکنش پشم های من راه خودش را می رود. یعنی اگر کمی دقت کند از روی واکنش پشم های من نمی تواند میزان منطقی بودن حرف هایش را دریابد. حرف هایش تمام می شود، و از حضار می خواهد که آن ها هم حرف بزنند. یک نفر که پشت سر من است دست بلندمی کند، و حرف می زند. پرسش نه، حرف. سخنران هم دوباره حرف می زند. پشم های من دیگر واکنشی نشان نمی دهند. به عادت مالوف خودشان فرخورده اند.

برچسب: ببعی,ببعی کلاه قرمزی,ببعی شو اصفهانی,ببعی شو,ببیی باطری,ببیی اپارات,ببیی میگه به به,ببعی و شهاب حسینی,ببعی ناقلا,ببییم اهنگ, نویسنده: بهنام نعمتی تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 5:55

صفحه بندی